بی تو...

دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟


دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

***
تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌


ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

***

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود

راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

***

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!

در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟

***

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین

شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

***

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌

گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟


مهدی فرجی

 

گروه اینترنتی قلب من | galbeman yahoo group
وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغ می کند پرهایش سفید می ماند،ولی قلبش سیاه میشود.دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.
نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٠ساعت ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

زندگی منهای تو آن قدر ها هم بد نبود

سال ها آرامشِ همراه با غم بد نبود 


با بهاری که تو آوردی زمستان بهتر است

من بهشتت را نمی خواهم ، جهنم بد نبود


چشم هایم حال دیگر داشت اما خوب بود

پشت شیشه بارش باران نم نم بد نبود


گاه در  یاد تو بودم گاه شعری می رسید

بی تو کج دار و مریز این زخم و مرهم بد نبود


دوستم داری ولی  من دوستت دارم ولی 

این جدایی خوب بود این دوری از هم بد نبود


آمدی یک بار دیگر روزگارم تازه شد

حال من را خوب کردی گرچه حالم بد نبود

                                                                           

                                                            علی ثابت قدم

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٥ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

 

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلاتکلیف، من بین زمین و آسمان ماندم

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم

اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

                                                                              علی ثایت قدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

*تنهایی های من ، هم بغض لحظه های سکوتم، هم درد اشک های گاه بی گاهم سلام ، تن مجازیت را باز به من بسپار، منی که از یاد برده ام صف منظم واژه ها را و ببخش برای آنکه باز نطفه های کلام کودکانی می شوند که سرپرستیشان را به عهده نخواهم گرفت

*خواب همیشه یه پرده می کشه بین دنیای حقیقی و رویا ، جلوی لحظه هایی که فقط مهمون رقص تند ثانیه هان . وقتی دلگیرم ، بعد از اینکه قطره های اشکم روی گونه هام خشک می شن یا وقتی یه دلشوره ی عجیب توی وجودم خونه می کنه، دلم می خواد تا ابدسرم رو روی زمین بذارم و خواب خدا رو ببینم

خدا هیچ وقت به خوابم نمیاد به جاش تمام اتفاقات روزم تکرار می شه و برای همینه که خوابهام فرقی با بیداری نمی کنن ، انگار یه گوشه ی پرده باز مونده باشه

گاهی خوابهام واقعی ان اونقدر واقعی که وقتی ناخودآگاه نیم خیز می شم ،آرزو می کنم که ضرب المثل خواب زن چپه راست باشه.

*زمستونه و من و تن گرم اشکهایی که سرسره بازی را از یاد نمی برند هرچه بزرگ شوند و قد بکشند و مهمان فرداها شوند، زمستونه و پاییز قدم زنان گذشته است  ومن، دلتنگ  قلب های  شکسته ی سفید ی که دیروز سبز بودند، پاییزمن ، ماه نارنجی من آرام تر برو ، از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم این روزها.

پ.ن١ : خدایا چقدر دل نازک شده ام  این روزها ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

در سردی یک غروب دل تنها شد 
                         بعد از تو تمام شهر بی فردا شد 
                                          من بیشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکی اش رسوا شد 
                         وقتی همه ی بال و پر عاطفه سوخت 
                                           پرواز به شکل تازه ای معنا شد
در آتش عشق تو ببین سهم مرا 
                          تو رفتی و دود از دل من بر پاشد 
                                           این درد، عجیب لحن تندی دارد 
     چون مشت تو بد جور برایم واشد

*تو بهار گمشده ی منی که در سالهای متمادی عمر سرگردان و سراسیمه به دنبالت می گشتم حال که پیدایت کردام چگونه توان خزانت را خواهم داشت.

*این جمله رو همیشه تو ذهنت داشته باش
برای آنکس زندگی کنکه دوستت دارد نه آنکس که دوستش داری

*نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تودلتنگم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٩ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


عید سعید غدیر مبارک

نازد به خودش خدا که حیدر دارد

دریای فضائل مطهر دارد

همتای علی نخواهد آمد حتی

صد بار اگر کعبه ترک بردارد .

 

بگیر از من تو ای دل یادبودی            که تنها لایق این دل تو بودی

هزاران خواستند این دل بگیرند                  ندادم چوعزیز دل تو بودی

 

 

با دیدن تو توهمون یه لحظه
گفتم چشات یه عالمه می ارزه

چی داشت چشات که من حالااسیرم
حس میکنم بدون تو میمیرم

هزار تا گل بهت میدم ولیکن
به جاش دلم رو از تو پس میگیرم

 هر چی ستا ره بوده من شمردم
صد بار واست زندهشدم یا مردم

من زیره بار عشق تو شکستم
کاش نمیدادی اون گل و به دستم

هیچ میدونی چه قد شبا خوابیدی
من تا سحر به خاطرت نشستم

ماه دیگه طفلکی من و شناخته
بهم میگه همون که عشق و باخته

پر شده از تو عکسای اطاقم
هر وقت میبینم تازه میشه داغم

من از چشات افتادم اما تو نه
هنوز واسم عزیزو نازنینی

من می دونم کرده یکی طلسمت
اسم من و خط زده از رو اسمت

من ولی جادوی کسی نمیشم
  یه با ر شدم اونم با برقه چشمت


نوشته شده در ۱۳۸٩/٩/٢ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ