بی تو...
زندگی منهای تو آن قدر ها هم بد نبود سال ها آرامشِ همراه با غم بد نبود با بهاری که تو آوردی زمستان بهتر است من بهشتت را نمی خواهم ، جهنم بد نبود چشم هایم حال دیگر داشت اما خوب بود پشت شیشه بارش باران نم نم بد نبود گاه در یاد تو بودم گاه شعری می رسید بی تو کج دار و مریز این زخم و مرهم بد نبود دوستم داری ولی من دوستت دارم ولی این جدایی خوب بود این دوری از هم بد نبود آمدی یک بار دیگر روزگارم تازه شد حال من را خوب کردی گرچه حالم بد نبود علی ثابت قدم
مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ... علی ثایت قدم
*تنهایی های من ، هم بغض لحظه های سکوتم، هم درد اشک های گاه بی گاهم سلام ، تن مجازیت را باز به من بسپار، منی که از یاد برده ام صف منظم واژه ها را و ببخش برای آنکه باز نطفه های کلام کودکانی می شوند که سرپرستیشان را به عهده نخواهم گرفت *خواب همیشه یه پرده می کشه بین دنیای حقیقی و رویا ، جلوی لحظه هایی که فقط مهمون رقص تند ثانیه هان . وقتی دلگیرم ، بعد از اینکه قطره های اشکم روی گونه هام خشک می شن یا وقتی یه دلشوره ی عجیب توی وجودم خونه می کنه، دلم می خواد تا ابدسرم رو روی زمین بذارم و خواب خدا رو ببینم خدا هیچ وقت به خوابم نمیاد به جاش تمام اتفاقات روزم تکرار می شه و برای همینه که خوابهام فرقی با بیداری نمی کنن ، انگار یه گوشه ی پرده باز مونده باشه گاهی خوابهام واقعی ان اونقدر واقعی که وقتی ناخودآگاه نیم خیز می شم ،آرزو می کنم که ضرب المثل خواب زن چپه راست باشه. *زمستونه و من و تن گرم اشکهایی که سرسره بازی را از یاد نمی برند هرچه بزرگ شوند و قد بکشند و مهمان فرداها شوند، زمستونه و پاییز قدم زنان گذشته است ومن، دلتنگ قلب های شکسته ی سفید ی که دیروز سبز بودند، پاییزمن ، ماه نارنجی من آرام تر برو ، از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم این روزها.
پ.ن١ : خدایا چقدر دل نازک شده ام این روزها ...
در سردی یک غروب دل تنها شد
*تو بهار گمشده ی منی که در سالهای متمادی عمر سرگردان و سراسیمه به دنبالت می گشتم حال که پیدایت کردام چگونه توان خزانت را خواهم داشت. *این جمله رو همیشه تو ذهنت داشته باش *نه از خاکم نه از بادم نه در بندم نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تودلتنگم نازد به خودش خدا که حیدر دارد دریای فضائل مطهر دارد همتای علی نخواهد آمد حتی صد بار اگر کعبه ترک بردارد . بگیر از من تو ای دل یادبودی که تنها لایق این دل تو بودی هزاران خواستند این دل بگیرند ندادم چوعزیز دل تو بودی با دیدن تو توهمون یه لحظه چی داشت چشات که من حالااسیرم هزار تا گل بهت میدم ولیکن هر چی ستا ره بوده من شمردم من زیره بار عشق تو شکستم هیچ میدونی چه قد شبا خوابیدی ماه دیگه طفلکی من و شناخته پر شده از تو عکسای اطاقم من از چشات افتادم اما تو نه من می دونم کرده یکی طلسمت من ولی جادوی کسی نمیشم
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
***
تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
***
مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
***
مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟
***
خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟
***
شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
مهدی فرجی
.jpg)
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم
بلاتکلیف، من بین زمین و آسمان ماندم
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

بعد از تو تمام شهر بی فردا شد
من بیشتر از من به تو وابسته شدم
تا عشق به جرم پاکی اش رسوا شد
وقتی همه ی بال و پر عاطفه سوخت
پرواز به شکل تازه ای معنا شد
در آتش عشق تو ببین سهم مرا
تو رفتی و دود از دل من بر پاشد
این درد، عجیب لحن تندی دارد
چون مشت تو بد جور برایم واشد
برای آنکس زندگی کنکه دوستت دارد نه آنکس که دوستش داری
عید سعید غدیر مبارک 

گفتم چشات یه عالمه می ارزه
حس میکنم بدون تو میمیرم
به جاش دلم رو از تو پس میگیرم
صد بار واست زندهشدم یا مردم
کاش نمیدادی اون گل و به دستم
من تا سحر به خاطرت نشستم
بهم میگه همون که عشق و باخته
هر وقت میبینم تازه میشه داغم
هنوز واسم عزیزو نازنینی
اسم من و خط زده از رو اسمت
یه با ر شدم اونم با برقه چشمت
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |











