بی تو...

سال نو مبارک

dsc08415.jpg

سلام

اول از همه سال نو رو به همه دوستان خوبم تبریک

می گم

میخوام این آپم فقط حال و هوای بهار رو داشته باشه و از غم و درد و دوری خبری نباشه تا شاید در سال جدید دوربشیم از هر چی بدی و سیاهی .

امیدوارم سال جدید سال خوبی برای شما و خانوادتون باشه .

امیدوارم سالی باشه مملو از شادی موفقیت و اتفاق های خوب و بزرگ

آرزو می کنم تو این سال جدید به تمام آرزوهاتون برسید .

آرزو می کنم تو سال جدید شاهد رفتن کسی نباشیم چون خیلی سخته تنهایی ...

موقع تحویل سال بیادتون هستم و امیدوارم بیادم باشید .

زندگی را باید مثل شبم حس کرد . همچو پونه بویید و رنگش را از میان رنگها پیدا کرد

باید دانست زندگی عطر لحظه هاست و خط خوش عشق ،صدای کوچه های بن بست و بهای زنده ماندن،

آنموقع می توان آنرا باور داشت!!!

 

برای عید ماهی خریدی ؟

لطفا"‌ماهی نخرین!!!!!!!!!!!!!!!

حتما بار ها به تنگش و به حرکت هایش زل زدی !


شاید هم خودت را جای او زده باشی ؟ !


* دو دست ، خیلی آرام ، تنگت را میگیرند و بر سر سفره ی هفت سین می گذارند .


آیا شما فضای جدیدی را احساس می کنید ؟ یا باز همان تنگ کوچک خودتان است که فقط کاغذ دیواری هایش عکس سفره ی هفت سین را به خود گرفته است ؟

 


نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

وسعت دوست داشتن همیشه گفتنی نیست ....

گاه نگاه است...

گاه لبخند ...

                                و گاه سکوتی است ابدی ....

 

چرا وقتی که آدم تنها میشه
غم و غصه اش قد یک دنیا میشه
میره یک گوشه پنهون میشینه
اونجا رو مثل یه زندون میبینه

غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

وقتی که تنها میشم اشک تو چشام پر میزنه
غم میاد یواش یواش خونه دل در میزنه
یاد اون شب ها می افتم زیر مهتاب بهار
توی جنگل لب چشمه می نشستیم من و یار
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

می گن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه
دل این آدما زشته ، دیگه زیبا نمی شه
اون بالا باد داره زاغ ابرا رو چوب میزنه
اشک این ابرا زیاده
ولی دریا نمیشه
غم تنهایی اسیرت میکنه
تا بخوای بجنبی پیرت میکنه

 

درونم از غصه و ماتم

مثال روح بی خوا ب است

دلم غمگین

تنم سنگین

سرابی در چشم رنگین

خودم شرمگین

از این ننگی که در خواب است

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۸ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |

خداوندا!!

دستانم خالی و دلم غرق در آرزوها....

یا به قدرت بیکرانت دستانم را توانا گردان ...

یا دلم را از آرزوهای دست نیافتنی خالی کن ...

حالا دیگر

نه از حادثه خبری هست

و نه از اعجاز آن چشم های آشنا

از دلتنگی ها هم که بگذریم

تنهایی

تنها اتفاق این روزهای من است ...

خیلی تنهام

به چه میخندی تـــــــــو؟ 

به مفهوم غم انگیز جدایــــــــــی؟ 

به چه چیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــز؟ 

به شکست دل من یا پیروزی خویــــــــــــــــش؟ 

به چه میخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی؟ 

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کـــــــــــــــــــــــــــــــــرد ؟ 

یا به افسونگری حرفهایت که مرا سوخت و خاکستر کــــــــــــــــــــــرد؟ 

به دل سادهی من میخندی که دگرتا ابد نیز به فکر خود نیســــــــــــــــــــت ؟ 

بخنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد ... 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۱۱ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |

تا حالا فکر کردی وقتی نتونی با واژهها هم بغض هرگز نشکسته را بشکنی ...

اون  وقته که میمونی و فریاد اشکهات که

برای شکستن حصار شیشه ای دارن ثانیه شماری میکنن...

وقتی داری لحظه هات رو با یه خیال آبی که داره

روز به روز برات خاکستری میشه پر کنی ....

برات سخته از امید حرف بزنی و نقش آدم  شاد رو بازی کنی ...

برات سخت تر میشه وقتی دور و برت پر آدمهای مهربونی باشن

 که میخوان کمکت کنن اما تو نتونی حرف دلتو بزنی ...

 سخت ببینی که دیگه خودت هم حوصله شنیدن دلتنگیهای دل تنهات رو نداری ....

و اون وقته که قلب تنهات می مونه و بغضهای تلنبار شده ش

که باید زیر غبار زمان رنگ خاطره روبه خودشون بگیرند و مدفون بشن...

 

تو را می جویم می بویم

لحظه ای با من باش

تا به اندازه اندام ظریف مهتاب

که شبم را با تو تعبیر کنم

جز به ناگاه

در این خواب سحر گاهی خود

من نمی دانم که هستی و چه هستی . از کجایی؟

لحظه ای با من باش . لحظه ای

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ