بی تو...

دیوان اسیر

حسرت

از من رمیده ای و من ساده دل هنوز
بی مهری و جفای تو باور نمی کنم
دل را چنان به مهر تو بستم که بعد از این
دیگر هوای دلبر دیگر نمی کنم

رفتی و با تو رفت مرا شادی و امید
دیگر چگونه عشق تورا آرزو کنم
دیگر چگونه مستی یک بوسه تورا
دراین سکوت تلخ و سیه جستجو کنم

یاد آر آن زن ، آن زن دیوانه را که خفت
یک شب بروی سینه تو مست عشق و ناز
لرزید بر لبان عطش کرده اش هوس
خندید در نگاه گریزنده اش نیاز

لب های تشنه اش به لبت داغ بوسه زد
افسانه های شوق تو را گفت با نگاه
پیچید همچو شاخه پیچک به پیکرت
آن بازوان سوخته در باغ زرد ماه

هر قصه ایی که ز عشق خواندی
به گوش او در دل سپرد و هیچ ز خاطره نبرده است
دردا دگر چه مانده از آن شب ، شب شگفت
آن شاخه خشک گشته و آن باغ مرده است

با آنکه رفته ای و مرا برده ای ز یاد
می خواهمت هنوز و به جان دوست دارمت
ای مرد ای فریب مجسم بیا که باز
بر سینه پر آتش خود می فشارمت

رویاهای شبانه و آرزوهای بیکرانه ی من بودی

نگاه مظلومانه و چشمانه مستت را هیچ وقت فراموش نمیکنم

دل تنگت و بوسه های گرممت را هیچ گاه فراموش نمیکنم

دست کوچک و گرمت آغوش خوش اترو داغت را هیچ گاه از یاد نخواهم برد

نه برای دل تو برای دل خودم برای جسم  روح خودم

با تمام وجود دوستت دارم

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱٧ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |

 

 

 

دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٦ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

 

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیس

غم تو هست،‌ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم ،‌ دل اندوهگین نباید و هست

مرا ز باده ی نوشین ،‌نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده ی تو

به سان شبنم گل ، اشکبار باید و نیست

رهی ! به شام جدایی چه طاقتی است مرا ؟

که روز وصل ،‌دلم را قرار باید و نیست .

             رهی معیری 

کتاب عاشقانه به کوشش علی ثابت قدم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ