بی تو...

تو همچون دیگران رفتی ، ولی من همچنان ماندم
چنان که آمدم تا انتهای داستان ماندم

 

مرا تنها رها کردی شبی و بی خبر رفتی
بلاتکلیف، من بین زمین و آسمان ماندم

تو را گم کرده ام آنگونه که گم کرده ام خود را
نشانی نیست از تو آنچنان که بی نشان ماندم

تو با اسب سفید بال دار آرزو رفتی
و من با چرخش کالسکه در نقش جهان ماندم

نه حالا ، بلکه عمری با دل من این چنین بودی
نبودی هر زمان بودم ، نماندی هر زمان ماندم

به اخم خود به من گفتی که از پیشم برو ! رفتم
ولی با چشم هایت لحظه ای گفتی بمان! ماندم

اگر بار گران بودی... اگر نامهربان بودی ...
تو گفتی می روی اما من ای نامهربان ماندم !

                                                                              علی ثایت قدم

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |

*تنهایی های من ، هم بغض لحظه های سکوتم، هم درد اشک های گاه بی گاهم سلام ، تن مجازیت را باز به من بسپار، منی که از یاد برده ام صف منظم واژه ها را و ببخش برای آنکه باز نطفه های کلام کودکانی می شوند که سرپرستیشان را به عهده نخواهم گرفت

*خواب همیشه یه پرده می کشه بین دنیای حقیقی و رویا ، جلوی لحظه هایی که فقط مهمون رقص تند ثانیه هان . وقتی دلگیرم ، بعد از اینکه قطره های اشکم روی گونه هام خشک می شن یا وقتی یه دلشوره ی عجیب توی وجودم خونه می کنه، دلم می خواد تا ابدسرم رو روی زمین بذارم و خواب خدا رو ببینم

خدا هیچ وقت به خوابم نمیاد به جاش تمام اتفاقات روزم تکرار می شه و برای همینه که خوابهام فرقی با بیداری نمی کنن ، انگار یه گوشه ی پرده باز مونده باشه

گاهی خوابهام واقعی ان اونقدر واقعی که وقتی ناخودآگاه نیم خیز می شم ،آرزو می کنم که ضرب المثل خواب زن چپه راست باشه.

*زمستونه و من و تن گرم اشکهایی که سرسره بازی را از یاد نمی برند هرچه بزرگ شوند و قد بکشند و مهمان فرداها شوند، زمستونه و پاییز قدم زنان گذشته است  ومن، دلتنگ  قلب های  شکسته ی سفید ی که دیروز سبز بودند، پاییزمن ، ماه نارنجی من آرام تر برو ، از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم این روزها.

پ.ن١ : خدایا چقدر دل نازک شده ام  این روزها ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ