بی تو...

خدایا ...

امروز روی تخت سیاه و سپیدم نشسته بودی و برایم نقاشی می کشیدی و من عاشقانه خیره به انگشتان ماهرت بهار را آرزو می کردم ، دلتنگ فصل آغازم شده ام این روزها ، کمی سبز قرض می دهی مرا تا چشمانم را به لطافت مهمان کنم ؟

 

                              ***********************************

ستاره ها یک به یک خاموش می شوند و تو می مانی و ماه و آسمانی که آبیش را قرض داده به صبح ، وقتی که با ماه تنها شدی ، آرام پرده را کنار می زنم و برایت دستی از شوق تکان می دهم ، آسمان است و ماه و تو تک ستاره

  ***********************************

می نویسم باران

تن تب دار پنجره بی قرار می شود

می نویسم باران

گونه های سرخ از آتش شرمم ، شعله می گیرد

می نویسم باران

تو لبخند می زنی

باران می گیرد

سکوت شیشه می شکند

و گونه هایم دل می بندد به نیم دایره ی لب هایت

پ . ن. و تویی نقطه ی آغاز و پایان لحظه هایم ، شاهزاده ی نجیب قصه های من ، خدای دل های زمینی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/۱٦ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ