بی تو...

*تنهایی های من ، هم بغض لحظه های سکوتم، هم درد اشک های گاه بی گاهم سلام ، تن مجازیت را باز به من بسپار، منی که از یاد برده ام صف منظم واژه ها را و ببخش برای آنکه باز نطفه های کلام کودکانی می شوند که سرپرستیشان را به عهده نخواهم گرفت

*خواب همیشه یه پرده می کشه بین دنیای حقیقی و رویا ، جلوی لحظه هایی که فقط مهمون رقص تند ثانیه هان . وقتی دلگیرم ، بعد از اینکه قطره های اشکم روی گونه هام خشک می شن یا وقتی یه دلشوره ی عجیب توی وجودم خونه می کنه، دلم می خواد تا ابدسرم رو روی زمین بذارم و خواب خدا رو ببینم

خدا هیچ وقت به خوابم نمیاد به جاش تمام اتفاقات روزم تکرار می شه و برای همینه که خوابهام فرقی با بیداری نمی کنن ، انگار یه گوشه ی پرده باز مونده باشه

گاهی خوابهام واقعی ان اونقدر واقعی که وقتی ناخودآگاه نیم خیز می شم ،آرزو می کنم که ضرب المثل خواب زن چپه راست باشه.

*زمستونه و من و تن گرم اشکهایی که سرسره بازی را از یاد نمی برند هرچه بزرگ شوند و قد بکشند و مهمان فرداها شوند، زمستونه و پاییز قدم زنان گذشته است  ومن، دلتنگ  قلب های  شکسته ی سفید ی که دیروز سبز بودند، پاییزمن ، ماه نارنجی من آرام تر برو ، از زمستان و سپیدی پر اغراقش بیزارم این روزها.

پ.ن١ : خدایا چقدر دل نازک شده ام  این روزها ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٧ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ