بی تو...

 

تو را خبر ز دل بی قرار باید و نیس

غم تو هست،‌ولی غمگسار باید و نیست

اسیر گریه ی بی اختیار خویشتنم

فغان که در کف من اختیار باید و نیست

چو شام غم ،‌ دل اندوهگین نباید و هست

مرا ز باده ی نوشین ،‌نمی گشاید دل

که می به گرمی آغوش یار باید و نیست

درون آتش از آنم که آتشین گل من

مرا چو پاره ی دل در کنار باید و نیست

به سرد مهری باد خزان نباید و هست

به فیض بخشی ابر بهار باید و نیست

چگونه لاف محبت زنی ؟ که از غم عشق

تو را چو لاله دلی داغدار باید و نیست

کجا به صحبت پاکان رسی ؟ که دیده ی تو

به سان شبنم گل ، اشکبار باید و نیست

رهی ! به شام جدایی چه طاقتی است مرا ؟

که روز وصل ،‌دلم را قرار باید و نیست .

             رهی معیری 

کتاب عاشقانه به کوشش علی ثابت قدم

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/۱ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ