بی تو...

 

 تو یک غروب غم انگیر می رسی از راه

که می برند مرا روی شانه های سیاه

صدای گریه بلند است و جمله هایی هم

شبیه«تسلیت و غصه و غم جان کاه»

به گوش یخ زده ام می رسد فریادی

شبیه حرمت این « لااله اله الله »‌

و چشمهام که چشم انتظار تو هستند

اگر چه منجمندند و نمی کنند نگاه

و بغض می کند آن جا جنازه ی من که

تو را همیشه نفس می کشید و خود را آة ...

چقدر شب که تو را من مرور کرده ام و

رسیده ام به غزل،گل، شکوفه ، دریا، ماه

بدون تو همه ی عمر من دو قسمت شد:

دقیقه های تکیده ... دقیقه های تباه ....

اگر چه متن بلندی ست درد دل هایم

سکوت می کنم و شرح قصه را کوتاه

                                                             مهدی زارع

نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/۱٤ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ