بی تو...

پرودگارا!

فصل نانوشته دفترم ، مرا به اندیشه برده است

گاه به پایانی که باید بنویسم

وگاه به وظیفه ای که در صفحات باقی مانده دفترم

بر عهده من است ،‌می اندیشم

خدای خوب و مهربان!

دوست د ارم، زیبا ترین پایان را

از آن صفحات سفید دفترم کنم

از تو می خواهم

قدرتی عطافرمایی

تا فصل پایانی کتاب زندگی ام را

به گونه ای بنگارم

که به یاد ماندنی گردد.

زندگی منهای تو آن قدر ها هم بد نبود

سال ها آرامشِ همراه با غم بد نبود 

با بهاری که تو آوردی زمستان بهتر است

من بهشتت را نمی خواهم ، جهنم بد نبود

چشم هایم حال دیگر داشت اما خوب بود

پشت شیشه بارش باران نم نم بد نبود

گاه در  یاد تو بودم گاه شعری می رسید

بی تو کج دار و مریز این زخم و مرهم بد نبود

دوستم داری ولی  من دوستت دارم ولی 

این جدایی خوب بود این دوری از هم بد نبود

آمدی یک بار دیگر روزگارم تازه شد

حال من را خوب کردی گرچه حالم بد نبود

علی ثابت قدم

منبع : www.parande77.blogfa.ir 

 

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱۱/٧ساعت ٩:۳٢ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ