بی تو...

تا حالا فکر کردی وقتی نتونی با واژهها هم بغض هرگز نشکسته را بشکنی ...

اون  وقته که میمونی و فریاد اشکهات که

برای شکستن حصار شیشه ای دارن ثانیه شماری میکنن...

وقتی داری لحظه هات رو با یه خیال آبی که داره

روز به روز برات خاکستری میشه پر کنی ....

برات سخته از امید حرف بزنی و نقش آدم  شاد رو بازی کنی ...

برات سخت تر میشه وقتی دور و برت پر آدمهای مهربونی باشن

 که میخوان کمکت کنن اما تو نتونی حرف دلتو بزنی ...

 سخت ببینی که دیگه خودت هم حوصله شنیدن دلتنگیهای دل تنهات رو نداری ....

و اون وقته که قلب تنهات می مونه و بغضهای تلنبار شده ش

که باید زیر غبار زمان رنگ خاطره روبه خودشون بگیرند و مدفون بشن...

 

تو را می جویم می بویم

لحظه ای با من باش

تا به اندازه اندام ظریف مهتاب

که شبم را با تو تعبیر کنم

جز به ناگاه

در این خواب سحر گاهی خود

من نمی دانم که هستی و چه هستی . از کجایی؟

لحظه ای با من باش . لحظه ای

 

نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٢/۳ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ