بی تو...

 

مادرم روزت مبارک...

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای گذشته تو، صبوری!

روز مادر یعنی به تعداد همه روزهای آینده تو ،دلواپسی!

روز مادر یعنی به تعداد آرامش همه خوابهای کودکانه تو، بیداری !

روز مادر یعنی بهانه  بوسیدن خستگی دستهایی که عمری به پای بالیدن تو چروک شد

روز مادر یعنی بهانه در آغوش کشیدن  او که نوازشگر همه سالهای دلتنگی تو بود

روز مادر یعنی باز هم بهانه مادر گرفتن....       

 

 

     

من به تو مبتلا شده ام

سالهاست که نفسم بی تو معنایی ندارد، جز لجبازی دم و بازدم برای آنکه جای یکدیگر را بگیرند

سالهاست که تو مرا حبس کرده ای میان ثانیه هایت و من مسافری که بی چمدان ،میان زمستانهایت، عریان، لرزیده ام

سالهاست که دستانم را قفل کرده ای و نگاهم را محدود به قابی که دست به سینه میان آن لبخند می زنی

سالهاست که پرده ی لحظه ها را کشیده ای و من دلم برای شیشه ی باران خورده تنگ شده

سالهاست که زندانیم میان تویی که خود را دوست نمی داری و مرا نگاه داشته ای برای آنکه مبتلا نشوی به خود

سالهاست که تنهایی می خوانمت و تو حتی نام این زندانی بی لبخند را نمی دانی

بس است دیگر...

دل بکن از چهره ی سرد و نگاه های بی روحم

هم خانه شدیم این همه سال اما هم آغوشیت را نمی خواهم ، سردی ، سنگینی و بی روح و عشق نمی دانی

بیا قراری بگذاریم

مهمانم باش ، مهمانت می شوم اما بگذر از این همه لحظه ی مشترک ، بگذر از روزهای آینده ام که می آیند و به سرعت دیروز می شوند ، بگذار برایت شکر بیاورم ، خسته نشده ای از این همه قهوه ی تلخ بی شیر و شکر؟

تا زمانی که زندانی تو باشم ، حسرت انحنای لبهایم میان نگاهت جا خوش می کند ، رهایم کن تا عاشقانه دوستت بدارم نه از سر عادت هر روزه

بگذار دلم برایت تنگ شود ، این همه نزدیک اگر باشی دوستت نمی دارم ، بگذار گه گاه به دنبالت بیایم و تو نباشی و من دیوانه وار جست و جویت کنم

بگذار بی قرار شوم از صدا و سکوتت را تمنا کنم

بدن لحظه هایم سوراخ سوراخ شد بس که با سرنگ، آرامش را به رگ هایم تزریق کردی ، نمی خواهم ، رهایم کن ، دلم می خواهد بدنم درد بگیرد از نبودنت ، بگذار محتاج شوم

« تنهایی های من » چند روزی رهایم کنید...

 

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۳/۱۱ساعت ٢:۱٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ