بی تو...

زندگیم میان انگشتان تو به دنیا می آید ، خورشید طلوع می کند و خدا از میان ابرها برایم دست تکان می دهد، اشک هایم را به سرعت خط خطی می کنم ، مبادا مرا با چشمانی غمگین تصویر کنی ، خوب می دانم که عاشق نقاشی هستی و من دلم می خواهد که زیباترین تابلوی نقاشی میان گالری دنیا باشم و تو شب تا صبح تنها چشمانت را به من قرض دهی.

 

لبخندم را میان صداقت نگاهت پیدا می کنم ، وقتی که در فاصله ی اندکمان دلت برایم تنگ می شود ، انگار نه انگار که تنها چند نفس ازهم دوریم ، لبخندم را به چشمانت هدیه می دهم ، هیچ می دانی که تاروپود لحن بی تفاوتم مزه ی توت فرنگی می دهد ؟

ثانیه ها سبقت می گیرند وقتی که صدایت، صدایم را به مهمانی کلمات می خواند ، معجزه ی عجیبی رخ داده انگار ، دلگیر می شوم و صبرت بی اغراق دوست داشتنی است در برابر احساس های تکراری و ذات عجولم ، به راستی که لحظه هایم کسی از جنس صبر کم داشت .

 نمی شود بودنت را ، نگاهت را ، صدای گیرایت را انکار کرد ، حس غریبی این روزها دلم را قریب خوشبختی کرده و تنها تو بهانه ی خط زدن تمام بهانه هایم هستی انگار ، تویی که سکوت کردی تا آرامشم را میان راه های بی پایان بیابم ، تویی که دل بسته ی فردایی و امروز را با تمام وجود زندگی می کنی و دیروزها را دوست نمی داری ، دیروزهایم را به من بخشیدی و تنها لبخندم را و وجودم را طلب کردی برای فردا

گاهی عجیب شبیه من می شوی ، وقتی جمله های ناتمامم را بی اختیار تمام می کنی یا لحظه ای که فکرت را از زبان من می شنوی ، صدای قهقهه ی خدا را می شنوم وقتی که نقطه بازی می کنیم و تو مدام از قصد می بازی و شادی برد، کودکانه هایم را زنده می کند ، گرچه می دانم که گاهی حق با توست

خدا را حس می کنم این روزها.....

وقتی نمی تونی فریاد بزنی ناله نکن!!خاموش باش . قرنها نالیدن به کجا انجامید؟؟؟؟تو محکومی به زندگی کردن تا شاهد مرگ آرزو های خودت باشی

کاش می شد قلبها آباد بود

کینه و غمها به دست باد بود

کاش می شد دل فراموشی نداشت

نم نم باران هم آغوشی نداشت

کاش می شد کاشهای زندگی

گم شوند پشت نقاب بندگی

کاش می شد کاشها مهمان شوند

در میان غصه ها پنهان شوند

کاش می شد آسمان غمگین نبود

رد پای قهر و کین رنگین نبود

کاش می شد روی خط زندگی

با تو باشم تا نهایت سادگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۱٧ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ