بی تو...

کمی قبل پایان آخرین بهار ، پایان قصه ی کوتاهمان، که پر بود از سادگی من ، تو را به خدا سپردم بی آنکه فراموش کنم  لحظه ای که وقاحت، لباس صداقت پوشید و من خاموش شدم و سنگ و هنوز سنگ مانده ام ، آنقدر سخت که محبت دیگری قلبم را به بازی نمی گیرد ، آنقدر سرد که دیگر عشق نمی خواهم ، همان قصه ی کوتاه مرا بس ، حقیقت زمانه ام بود ، حقیقتی که تو با هنرمندی نقاشیش کردی ، حقیقتی که با من و لحظه های من غریبه بود ، این روزها من سادگیم را هنوز دوست می دارم و تنهایی هایم را بیشتر ، بره صفت مانده ام اما باورهایم را پشت دیواری که دور تا دور احساس، کشیده ام جا می گذارم ، باور اینکه تمام کسانی که دست در دست هم پا می گذارند بر التهاب روزها ، عاشقند ، باور اینکه کسی در بازی محبت دروغ نمی گوید ، باور اینکه دل ها سیاه نیستند و خاکستری کمرنگند ، باور اینکه هنوز هم شاهزاده ها به عشق زنده اند نه ادعا و ملکه ها عروسک هایی رنگین نیستند، مظهر نجابتند ، من باورهایم را به فراموشی سپرده ام .لبخند می زنم ، نگاه می کنم و می گذرم و خشمگین نمی شوم ، برای منی که این روزها نقاشی شده با بی تفاوتی، لبخند و اخم یکی است ، خودخواه شده ام ، برای خویش زندگی می کنم و چون دیروزهای قبل از تو دل نمی دهم و دلبری نمی کنم ، خدا خوب حواسش هست به کسانی از جنس من و دیگرانی از جنس تو

                                           

 محبتهای مجازی را بیشتر دوست می دارم ، همین که کسی تو را ندیده باشد و دوستت داشته باشد و هدیه ای مجازی برایت به یادگار بفرستد شیرین است، مهری مهربانم به راستی که نامت تاییدی است  بر وجود مهربانت ، هنرت ، قالب تن تنهایی های من است ، سپاسگزارم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٤/۳٠ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ