بی تو...

از ماشین خیال پیاده می شوم ، باد سردی می وزد و بارانی که نم نم اشک ها را قایم می کند ، مبادا نگاهی دل بسوزاند بر چشمهای بارانی ام

از ماشین خیال پیاده می شوم و پایم لیز می خورد روی سنگفرش امروزها و زمین خوردنم کسی را نمی خنداند  ، چرا که کسی نیست میان این سکوت و این باران و این تنهایی

شال بی رنگم را بر می دارم ، گیسوانم بی قید رها می شوند در باد ، عطر باران با عطر دلگیر پریشانیم ،خاکستریم می کند ، خاکستری پر رنگ

کفش هایم را در می آورم ، انگشتانم بر سنگفرش امروز بوسه می زند ، نگاهم فردا را قاب می گیرد و من با انگشتانی که فاصله ها را به جشن نشسته اند، بی هدف می دوم و میان هرکوچه فریاد می زنم و می بارم و کسی پنجره ای نمی گشاید بر این همه دیوانگی

خدا !!!!!! ، خواب است شاید ، قهر است شاید ، دوست نمی دارد دوست داشتنم را و هزار شاید دیگر ، مهم آن است که خدا !!!!!!

آبستن خاطره مانده ام و هرچه درد می کشم به دنیا نمی آیند این دیروزهای دوست داشتنی ، باز فراموش کرده ام بکارت روح تنهایی که دل نمی دهد و دل نمی بازد و لجبازی می کند با جسم خاکیم

خدا خواب است ، شهر خواب است ، پیرمرد زمان خواب است ، ابرها خوابند ، دیگر باران نمی بارد، تنها خاکستری آسمان مانده و چشم و دل بیدار من

خوابم نمی آید ، سردم می شود ، باز می گردم ، میان امروزها کسی دلتنگم نیست ، کسی دوست نمی دارد دنیای مرا و مرا و کسی نیست که اندکی شانه اش را قرض دهد بی بها

منم و دنیایی تنهایی و خدایی که فراموش کرده ، چند بهار پیش از این ، دختر کوچکی با لبخند دنیا آمد

 

پی نوشت : تا ده می شمرم و می گم بیام؟ ، بوی عطرش که فضای خونه رو پر کرده یعنی بیا ، چشمام رو باز می کنم ، منم و سجاده ی سبزم و عطر خاک مهر ، خدایا خیلی با معرفتی ، ثابت کردی که بیشتر از اونی که فکر می کردم دوستم داری

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/۱۳ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ