بی تو...

آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضیح می‌دهید که جای خدا کجاست ؟

قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار می‌کند که کمی قبله سمت راست

من جمعه می‌روم لب دریا ، کنار آب
آنجا نماز جمعه ، زلال است ، بی‌ریاست

کاج همیشه سبز ، که بیرون مدرسه
استاد درس دینی و قرآن بچه‌هاست

آقا شما حقیرترید از سوال من
این درس ، نان خشک سر سفره شماست

من ساکتم ، دبیر به من صفر می‌دهد
شاگرد تنبلی ، که حواسش پی ِ خداست

 

 « علیرضا دهقانیان »

 

بوی پاییز می آید و من عاشق تر می شوم نارنجی پررنگش را ، بوی پاییز می آید و تن بهاریم باران می طلبد تا گل شود این جسم خاک نشان، شاید تمام شود تمام خاکستری هایی که سپیدی کودکانه ها را برده اند ، بوی پاییز می آید و من شانه به شانه ی باران ، شانه به شانه ی خدا و شانه به شانه ی همه ی لحظه هایی که با عشق متولد می شوند، قدم می زنم بر سنگفرش پر برگ زمان و دلم تنگ می شود برای تمام پاییزهایی که بر مزارشان فاتحه خوانده ام .تولدت مبارک فصل عاشقانه های سرخ من

 

پ.ن 1) چقدر سایه ام قد کشیده بود دیشب ، چقدر بزرگ شده بود طرح سیاه و سفید وجودم اما باز هم تو بلندتر بودی و سایه ات مهربانتر ، این چه رازی است میان شب و من و تو که حتی سایه ات از سایه ام بیشتر قد می کشد ؟؟؟؟

 پ.ن ٢ )چهار فصل را خلاصه می کنم میان نام تو و تو لبخند می زنی و نگاهت سند می خورد به نام لحظه هایم و من مالک مهربانی می شوم

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/۳ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ