بی تو...

راه که می روی
جای تک تک قدم هایت را نقاشی می کنم
قاب می گیرم و بر ذهن خالی فاصله ها ، آویزان می کنم .
وقتی نیستی ، 
نقاشی هایم به قاب چشمانم که اشاره می کند
دلم کودکانه مست می شود و
سوار بر تاب سفید لحظه ها
تا رویای روشن آسمان بالا می رود
و تو
بر بلندای عاشقی ذهنم
به نگاهم لبخند می زنی  و نوازش میکنی بال پروازم را...
ناگهان قلبم در سینه ام دلبری می کند
و من تا همیشه هایم آرام می شوم .
و باز
راه که می روی ...

تو به من خندیدی و نمیدانستی...

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدم!!!

باغبان از پی من تند دوید!

غضب الود به من کرد نگاه...

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک....

و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام...

خش خش گام تو تکرار کنان میدهد ازارم....

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم :

که چرا باغچه ی کوچک ما سیب نداشت؟!؟!؟!؟!

پ.ن:

گوش کن ای دل من

تو هنوز دل منی

با همه بی ثمری

تو خود شکفتنی

نوشته شده در ۱۳۸٩/٧/٢٠ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ توسط ناهید نظرات () |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ