وای باران باران

                      شیشه پنجره را باران شست

از دل من

                    چه کسی نقش تو را خواهد شست

آسمان سربی رنگ

                     من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

 پر مرغان نگاهم را شست

/ 5 نظر / 8 بازدید
رضا (عشق من شبنم)

این راه شاید که پایان ندارد... آخر من که هرقدر میروم نمی رسم. هر قدر می روم میبینم راه طولانی تر می شود... میبینم راه طاقت فرساتر می شود... آن فردای من کجاست...آن اتمام روز دلتنگی ام...؟!!! دارد باورم می شود وعده ها ... رویا ها و آرزو ها تحقق ناپذیرند .. من به عمق تنهایی نزدیک تر می شوم هر روز... شاید هم گم شده ام ...بیراهه ها عجب برای من راه می نمایند!!!

رضا (عشق من شبنم)

تا به کي بايد رفت از دياري به دياري ديگر نتوانم، نتوانم جستن هر زمان عشقي و ياري ديگر کاش ما آن دو پرستو بوديم که همه عمر سفر مي کرديم از بهاري به بهار ديگر آه، اکنون ديريست که فرو ريخته در من، گوئي، تيره آواري از ابر گران چو مي آميزم، با بوسهء تو روي لبهايم، مي پندارم مي سپارد جان عطري گذران آنچنان آلوده ست عشق غمناکم با بيم زوال که همه زندگيم مي لرزد چون ترا مي نگرم مثل اينست که از پنجره اي تکدرختم را، سرشار از برگ، در تب زرد خزان مي نگرم مثل اينست که تصويري را روي جريان هاي مغشوش آب روان مي نگرم شب و روز شب و روز شب و روز بگذار که فراموش کنم. تو چه هستي ، جز يک لحظه، يک لحظه که چشمان مرا مي گشايد در برهوت آگاهي ؟ بگذار که فراموش کنم. فروغ فرخزاد[گل]