دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن

سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعاً

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد.

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت چرا نور اینجا کم است

و آن دیگری گفت : و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است !

و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم :

خدایا، تو قلب مرا می خری ؟.

و فردای آن روز

خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم 

ببخشید، دیگر

"برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم"

 

 

/ 10 نظر / 8 بازدید
سعیده

سلام خواهری خیلی قشنگ بود .... بوس بوس بوس [ماچ][ماچ][ماچ] [گل][گل][گل]

shahab

sheraye bloget aly hast tabrik migam

رضا (عشق من شبنم)

عشق يعني چون خورشيد تابيدن بر شب هاي دوست و چون برف ذوب شدن به غم هاي دوست[گل]

آنالی

سلام زیبا بود...... ولی چرا اینقدر غمگین حالا که او را داری دیگر کم نداری چرا که اوست که تنها ترین معبود می شود برای لحظه های اجابت و راهی شدن........

فرزاد(سامان)

سلام ازت ممنونم که وبلاگم اومدی ولی ای کاش خودتو تو بحث می اوردی بازم ممنون

تكتم

سلام ناهيد جان زيبا بود ولي غمگين .خوشحال ميشم سري به من بزني [ماچ]

رضا (عشق من شبنم)

سلام خوبی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این شعرتو دوباره خوندم بازم صفا کردم[لبخند][گل]

فرزاد(محمد)

سلام ممنون که تو بحث اومدی راستی قالبت فوق العاده سنگینه دیر باز میشه وبت یه فکر به حالش بکن